اولین بار***
سلام ارشیا کوچولوی من ![]()
چند روز پیش اومده بودم پیش مامانت و میخواستم واسه بار اول ببینم که تو مامانی رو چ شکلی کرده بودی
من اونروز تا عصر مزاحم مامانی و خاله فرزانه و سما جونم بودم...و خدایی خیلیییییییییییییی دلم واسه
سه تاشون تنگیده بود![]()
وقتی رسیدم بعد از پذیرایی و سلام و احوال پرسی کردن با مامانا
شیطونی زد ب سرمون
بعد از ناهار که مامان سما جون درست کرده بودن و خیلییییییییییی هم خوشمزه شده بود![]()
و من کلی خوردم....اومدیم خونه مامان بزرگت که مامانی هم اونجا بود.....و شروع کردیم ب شیطونی کردن و خندیدن.....![]()
سر یه موضوعی که خاله فرزانه درست کرد انقدر خندیدیم که مامانی که داشت هندونه میخورد آب هندونه پرید تو گلوش![]()
شروع کرد ب سرفه کردن همه که تو حال خندیدن بودن اصلا حواسشون نبود که مامانی رفته رو حیاط منم یهو عصبی شدمو گفتم
بس کنیننن.....فاطمه دلش درد گرفته![]()
یهو همه ساکت شدن باز دوباره زدیم زیر خنده![]()
خلاصه برات بگم که اونروز خیلیییییییییییییییییییییی بهمون خوش گذشت
آخر کار مامانی خیلییییییی خسته شده بود![]()
سما و فرزانه و فاطمه دممون گرم که انقده خوشیم![]()
ولی اینو بگم من اگه این سه تا دوست رو نداشتم خیلییییییییییییییییی بد بود برام![]()
خدایا شکرت ![]()

اولین بار***
